تبليغاتX
کدر
 
کدر
 
 
آوارهای بیوارگی
 
 

این آقا گفت خوبه . با لبخندی زورکی متوجه شان کردم یا همینو بگیرین یا برین گم شین . احتمالن متوجه هیچکدام از منظورهای من نشدند . خواستند که اون یکی رو هم ببینند . انگشت گذاشتم کنار انگشت شان . مطمئن که شدم برداشتم گذاشتم روی شیشه . هشت وبیست وپنج دقیقه . نگاه کردم و لبخندی زدم که حکایت از پدرسگ و چند تا فحش نیمه رکیک داشت . این شب ها زودتر تعطیل می کنیم . اون یکی و این یکی رو چپاند تو انگشت اش . ببین این قشنگ تره ، نه ؟ . به نظرم اون قشنگ تر بود اما گفتم : اوهوم قشنگه . جفتشو آوردم بیرون . برای آقا و خانم کشیدم + کارمزد . ده دقیقه به نه . نه دیگه ، این دیگه خیلی گرونه ، دارین کارمزدشو زیاد میگیرین ها . باید حتی وقتی رو هم که ازم گرفته بودند می کشیدم روش . نکشیدم . قبل از اینکه بکشم گفتم : پس تخفیف اش رو هم بدین لطفن . زودتر کارشونو راه انداختم . راه افتادیم . خوب شد چک قبول کرد . این که گرفتیم از اونی که اونجا بود بهتر بود مگه نه ؟ . اوهوم . دستشو گرفتم و فرو کردم تو جیب پالتوم . سرده . کرکره رو کشیدم پایین . قفل زدم . هاه کردم که بخار بیاد از دهنم . خوشم آمد تکرار کردم . روزنامه فروشی بسته بود . رد شدم . زدم به کوچه ی هتل خیام . مغازه ی بابای شهاب و شیلا بسته بود . نانوایی لواشی بسته بود . از کوچه ای که می رفت امامزاده نور رفتم . رفتم به کوچه های باریک . همه جا ساکت بود . تیر چراغ برق کم بود . من بودم که می رفتم . یادم افتاد مغازه ی لوازم کوهنوردی هم بسته بود . از کنار حوزه بوی جوراب می آمد . سرازیری بود . پاهایم جلوتر از خودم می رفت . ساکت بود . ساکتی ؟ گفت : من ؟ نگاه کردم به جلو . سیگار درآوردم . بازم سیگار ؟ . آتیش زدم . دم گرفتم . کمش کردم . روزی سه تا . صبح ، ظهر ، شب . الآن شبه مگه نه ؟ . برات خوب نیس . بخار و دود سیگار به هوا رفت . دستمو از کنار پالتوم دور کردم . نمی خواستم خاکسترش بگیره بهش . پالتوی خاکستری دوست نداشتم . دستشو در آورد . داشت ادای سیگار کشیدنم رو در می آورد . نگاهم رفت طرفش . سیگار رو گرفتم طرفش . می کشی؟ . دوید جلوتر مثل بچه مدرسه ای ها دستهاشو باز کرد که مثلن بغل . اما گفت که می خواد هوا بکشه . شروع کرد به سر و صدا . من هوا کشم . من هوا کشم . پِت پت پت پت . بخار می آمد از این قطار یک نفره . بخار ماسیده به ماتیک . نُه . امامزاده نور . میراث فرهنگی . سبز. خانه ی باقری ها . مدرسه ی تقوی . پشت بام سفالی . چشمی که برق زد از وسط آشغالها  ازم ترسید . فرار کرد . نفس نفس . در رو باز کرد رفت تو . سرشو آورد بیرون . نمیای ؟

زیر پام لهش کردم . پامو نگاه کرد. خندید . انگشت به لب برد . دستهامو فرو کردم تو جیبهام . گرمه . کلید در آورد . نه و ده دقیقه . لامپ ها رو روشن کردم . رفت سراغ یخچال . بازم دیر کردی . قهر نیستم . زودتر بیا منو بگیر دیگه خره . بوس بوس بوس . برای خودش آب ریخت . حال آمدم . نشست . خوابم برد .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 
  بالا