|
کدر
|
||
|
آوارهای بیوارگی |
این روزها به من می گویند
این روزها که صبحش کم است و
غروب اش زیاد
این روزهای تازه ابری زده ی تابستان
این ظهرهای گریان
به من که می گویند
گم شو
انگار پیراهنم را از بند برداشته ام
همین کنار
گربه شده ام
ناله ی باران می کنم
به من می گویند
این روزها هیچکس
با فعل ِ زیاد ، شاعر نمی شود
یک فعل ِ کم بدهید
که قدر تیلیت کردن نانم باشد
این روزها
به سگ هم که نون می دهم
سنگ می شود
به دست کودکان ِ نم زده
به سرم می زند
نگاه که می کنم
امضــا
برای ترکه ی معلم
برای معلم ترکه ای
می خـواهـد
گم شود این روزهای من
این روزهای مدام
این عصرهای دوچرخه و شرجی
این مژه های افتاده از نامه یا مهمان
همه را
برمی دارم و
گم می شوم
روزی از همین روزها ...
31/4/85
می گفت : کار دیگه گیر نمیاد ، همینشم غنیمته
زیاد بهش نگاه نمی کردم . سر تکان می دادم و می گفتم بله . راست می گفت دنیای مسخره ای شده همه دارند سر همدیگه را کلاه می گذارند . می گفت : الآن دیگه برادر به برادر رحم نمی کنه
سخ جه ، زدم رو ترمز . 10 متر جلو تر ایستادم . برگشتم گفتم : چی گفت ؟ گرفتم دنده عقب ؛ کجا ؟
ـــ سر خواجه
بیا بالا . در بسته نشده بود . باز کرد دو مرتبه بست . کمر دردم دوباره شروع کرده بود . هر دو ماه یک بار میگه بگیر که آمدم . از گردنم شروع می شود میاد تا بالای باسن آدم .
*: دکتر نرفتی
**: خوار مادر هر چی دکتره ...
ـــ آقا این حرفا چیه ؟
**: والله ... دهنم سرویس شده . هر روز عکس ، هر روز آزمایش ، هر روز ویزیت ، از کجا بیارم آخه ؟
*: پس میگن تاکسی دارا که وضعشان خوبه !
**: گور باباشان خندیدن اونا ، مادر صلواتیا ... تاکسی که مال من نیس.... من راننده ام
خودم را خم می کنم روی فرمان . می گذارم عرق ام خشک شود .
ـــ الآن همه مشکل دارن ، شما تنها نیستی که
**: ااای سگ رید به این آخوندا که ما رو بدبخت کردن
*: واقعن
ـــ مشکل از خودمونه ... آقا قربون دستت من سرخواجه پیاده میشم
کرایه اش را داد . یک پنجاه تومنی ِ نو با یک 25 تومنی . می شد حدس زد که سیده هم اینکه گه آخوندا رو می خوره هم از این 50 تومنی نو پیداس . دست کشیدم به صورتم . به صورت اصلاح نشده ی 13 روزه . فردا میشود دو هفته . چشمم میفتد به نمایشگاه ماشین . سمند ، سمند ، سمند. دنده رو می کشم رو 2 .
ـــ شما مسیر بعدیت کجائه ؟
*: شما کجا می رین ؟
ـــ من میرم روستا
*: روستا کجا ؟
چیزی گفت که نفهمیدم . گفتم : بشین می برمت . دست برد تو جیبش یک بسته دو هزار تومنی در آورد . یکی شو کشید بیرون . گذاشت کنار پول خرد ها . معلوم بود تازه از بانک گرفته . رسیدم ایستگاه ، رفتم تو صف . ساعت 11 شب مسافر کجا بود ؟ پیاده شدم یه دستی به سر و روی ماشین بکشم . گفت : آقا حرکت نمی کنی ؟
محلش ندادم . خودمو زدم به نشنیدن . چند قدم راه رفتم . خودمو پیچاندم . نشستم . بلند شدم . نشستم . بلند شدم . در را باز کرد . یک پاشو گذاشت بیرون سرش را آورد بالا گفت : آقا راه نمیفتی ؟ ول کن نبود . با دست کمی ماساژش دادم . گردنمو چپ و راست کردم . کمر درد امانم را بریده بود .
گفتم : دو تا مسافر بگیرم ... چشم .
به همان حالت نا متعادل گفت : آقا من حساب می کنم ... بیا بریم دیر شد
از خدا خواسته نشستم . سوئیچ رویش بود . چرخاندم . بسم الله...
**: خب زودتر بگو در بست که اینقده معطل نشیم دیگــــــــــه
من من کرد و با صدای نازک نخراشیده اش گفت من که گفتم ...
**: چیه ؟ عجله داری یا پولات زیادی کرده ؟
*: عجله که دارم
**: چرا ؟
*: خب حقوق گرفتم
**: ا ِااا ، چقدری هس حالا؟
*: هیچی ...
**: با هیچی اینقد جیبات قلمبه کرده ؟
نمی خواست لو بده . بدشم نمی آمد یه پزی بده . یه جوری نگاهش کردم که مثلن نمی خوای بگی ؟
*: ای بابا پولی نیس که ...450 تومن
نیشم باز شد : خوب پولی می گیریا
سر پل قزاق محله بودم . دست بردم تو جیبم یک هزاری کشیدم بیرون دادم بهش . تعارف کرد که باشه . سیگار در آوردم . تعارف زدم . گفت که سیگاری نیست . آتیش زدم . بردم تو سینه . منم سیگاری نیستم . دنده رو کشیدم رو 3 . رادیو را روشن کردم . طرف داشت گزارش می کرد . بازی آلمان و ایتالیا بود و صفر ــ صفر
**: طرفدار کی ای ؟
*: آلمان
دستمو از پنجره بردم بیرون . با آینه ور رفتم . هیچ چیزش به داهاتی ها نمی خورد . نه لهجه ی مازندرانی داشت نه سر و وضعش بد بود . میدان را با همان دنده 3 رد کردم . از کنار بستنی فروشی با موزهای مصنوعی آویزانش گذشتم . تو دلم گفتم : سازش
*: بلــــــــه؟
**: هیچچی به اینجا ــــ با دست اشاره کردم به خوابگاه دختران ــــ میگن ســازش
بر می گردد که نگاه کند . از میدان معلم هم می گذریم . از میدان معلم ... هه . همیشه از مدرسه بدم می آمد . هنوز هم بدم میاد . هیچ مسافری را برای میدان معلم سوار نمی کنم . دو سه بار زمزمه می کنم معلم ... پفیوز ...گاز می دهم دنده را می گذارم روی 4 . از آینه پشت سر را نگاه می کنم . خیابان خلوت است . هیچ پرنده ای پر نمی زند . فقط من هستم و اون و این قوطی حلبی که لحظه به لحظه سرعتش بیشتر می شود . نگاهم می کند از ترس اینکه نکند تصادف کنیم . بزنم به تیر چراغ برق یا یک عابر پیاده . نگاه می کند . نگاه می کند و می ترسد . نگاه می کند و می زنم زیر خنده . چیزی نمی گوید . خاکستر سیگار را می تکانم . صدای رادیو را کم می کنم . می زنم تو خاکی . دستم را می گیرد : کجا ؟
سیگار به دندان می گیرم . چشمهایم را تنگ می کنم . عمیق می شوم توی سینه ام . نمی شنوم : کجا ؟... داری اشتباهی میری ... کجا داری میری ؟
کلاچ ترمز ، دستی ، چاقو ، بپر پایین ، پول هایش را می گذارد روی زمین . هل می دهد به طرفم . التماس می کند کاری به کارش نداشته باشم . ترسیده و قول شرف می دهد به کسی چیزی نگوید . التماس می کند . سجده می کند . باز التماس می کند . می نشینم و آرامش می کنم بعد گلویش را می برّم . می زنم تو دنده یک . رادیو می گوید هنوز صفر صفرند .
دستمو گذاشتم روی پیشانیش . سر بالا نگاهم کرد . دهانش نیمه باز بود . نیمه باز یعنی به قاعده ی هسته ی هلو . دستمو برداشتم کشیدم به صورتش . بیچاره ترسیده بود . پاهایش را بلند کردم گذاشتم روی تخت . هنوز نشسته بود و زل زده بود به من . بدون اینکه چیزی بگوید . اتاق بود و دیوار ها و سفیدی . صدای تپش های سینه اش بالا گرفته بود . دست بردم طرف یقه اش . دکمه هایش را باز کردم . چیزی به سفیدی جمع اضافه شد . داغ بود . گفتم : بخواب . سرش را برد پایین . چشمش افتاد به سقف ، به سفیدی . سعی کردم صدای نفس هایش را دقیق تر بشنوم . گفتم : عمیق تر .
خیس عرق بود . حواسم را جمع کردم . باید مراجعه می کردم به گذشته ها . به کلاس های صبح دوشنبه . یاد علیرضا می افتادم . یاد بذار بخوابیم های خوابگاه ، یاد افتادگی های ناتمام ، چشم در چشم های شرمگاه . به فراست افتادم دکمه ها را تا نیمه بستم . گفتم : بقیه شو خودت ... بلند شد و مشغول جا انداختن . برقی در چشم هایش می درخشید . مادرش کمک کرد کفش هایش را بپوشد . نشستم . رسیدم به صفحه ی تا خورده ی دفترچه . سر را بالا کردم ببینم دارد پاهایش را تکان می دهد یا نه . تکان می داد . همیشه این تصویر را دوست داشته ام . کمی لبخند ، کمی نگاه به مادرش ، حوصله ی دیدن اضطراب را نداشتم . شروع کرم به نوشتم ، خرچنگ قورباغه . گفتم : می رین آزمایشگاه دکتر روزدار .
مادرش تشکر کرد . سفید خندید . در را پشت سرشان بستند .
دیگر پاهایم کشش نداشت
نشستم
اعتراف کردم
کشیش گوش می کشیـــــد
و من خیره به دست هام
گیج و مضطرب
و َ عرق که شرره
می
ریــ
خـت
روی یــقــه
و ترس ُ بـغـض ُ نای حرف زدنم بریده بـ--ریـ--ده
« صدا خفه کن »
کفر می گفتم
بلند شدم
و تا گلوله ی آخر
اعتراف کردم!
|
|