|
کدر
|
||
|
آوارهای بیوارگی |
شبیه مستطیل یا شاید به طور تقریبی خود مستطیل باشد که چند میخ به گوشه هایش کوبانده اند . ورق پاره ها و نمکدان و چند عدد ، حالا یادم افتاد رویش پلاستیک هم کشیده بودند که کمی بلند تر بود ، چشم از بقیه اش می گذشت . این فداکاری ستایش شدنی نیست ، عادت است . به هر حال چیزی که در حال حاضر رژه می رود چهار انگشت به علاوه شصت دستی است که مضراب رام رام رام دادام رام بر حسب همان بیت معروف « عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام » مضراب می گرفت و هماهنگ شده بود .دقیقن یا شاید هم ظریفن مثل هماهنگی بک چپ ایران و سید عباسی که اسم کوچکش یادم نیست پاس کاری ، حرکات تاکتیکی و کار شده ، به طوری که حتی در مواقعی دو نفری مثلثی زیبا و در قد و قواره های متوازی الاضلاع تشکیل می دادند و حتی اگر حافظه ام یاری کند یادم می آید در آخرین بازی و در آخرین دقایق فیوز پرید و ما همچنان فکر می کردیم برق رفته است . قبلن یک بار دیگر هم برق رفته بود و ما نفهمیده بودیم و وقتی آمد که ما اصلن نبودیم . « آمدیم تشریف نداشتید » روی یک تکه کاغذ یا مقوا یا اگر بخواهم دقیق تر بگویم روی بریده ای از جلد یک مجله که به نظر دو هفته نامه ی ادبی فرهنگی هنری یا اجتماعی سیاسی یا فقط آشپزی بود ، نوشته شده و از زیر در انداخته بودند تو ، در را به اندازه ی یک وجب و چهار انگشت و شصت باز کرده بودم که دیدمش ، روی کاناپه کنار هیچ چیزی که نبود لم داده بود . می خواستم شومینه را روشن کنم اما یادم افتاد که من اصلن شومینه ندارم . در یخچال را باز کردم و چند عدد کالباس در آوردم یکی را خودم خوردم و دیگر چیزی نمانده بود ، دستمو بردم جلو دماغش که بو کند ، حقا" انسان کرمویی هستم . دست من : چهار انگشت + شصت که ایرانی ها به آن بیلاخ هم می گویند و حتی در موقع نمایش منحصر به فرد آن [ در افراد مختلف متفاوت است ؛ شدت ، کشش ، قوس ] از فعل امر « بیا » با اضافه کردن ه ی حوله هم استفاده می شود . موارد استثنا : تمیز کردن دماغ و غیره ...!
دستهایش را برداشت به موهایش کشید و موهایش کش آمد . کشاورز پیر که سن و سالی هم نداشت جوان و خوش چهره مانده بود و هوس تجدید فراش کرده بود ، بعد از اینکه افتر شیو را مالید رفت جلوی آینه و آینه موج داشت و موج کف دارد و پیرمرد که کفی شده بود کفرش در آمد . در روایت قبلی این اثر ، راوی تمام ر ِ های داستان را ل ِ تلفظ کرده و در اینجا به اشتباه کفر را نوشته کَفَل و مخاطب صورت پیرمرد را کون او و تجدید فراش را تجدید فلاش حساب کرده بود .حدود چهل و چال هزال دُلال خلج شده که لوایت دوباله ی این داستان بل عهده ی من باشد . بعد از جمع آولی ، یک گلوه تحقیق و تفحص به لاه افتاد که کالش تحقیق بل این بود که بفهمد چلا از کفل به بعد زبان لاوی لال و لاوی قدیمی کال لا ادامه می دهد ، تمام چال هزال تیلاژ کتاب جمع شد و محققین و زبان شناسان فلاسفه ، لوان شناسان و لوان پلیشان جمع شدند این گلوه ده نفله شامل : ویل دولانت ، بودلیال ، مالکس ، تام کلوز ، آناتول فرانس ، داوود سید عباسی ، شیل فلهاد ، مولتون مظاهلی ، شادی صدل و عشلت شایق بود .
آغاز بحث با آناتول فلانس بود : آقایان بیایید از زبان لاوی صحبت کنیم .
بودلیال : هیچ آقایی اینجا نیست ، اینجا وجود خالجی ندالد و وجود اصلن وجود ندالد ، بحث شما بازی با کلمات است آقا .
شایق : اگل وجود خالجی معنا ندالد پس من دالم به کی اس ام اس می زنم ؟ حتمن یه مخابلاتی هس که موجی هس و سیم کالتی و موبایلی
ویل دولانت : من تالیخ تمدن ننوشته ام ولی تالیخ تمدن وجود دالد پس من هستم !!
مالکس : هستی چون پول تو جیبی دالی !
فلانس : آقایان خانم ها ــــــــــ شادی صدل می پلد وسط حلف : تا وقتیکه نا بلابلی جنسی وجود دالد حلفی بلای گفتن نمی ماند .
دکتل مولتون : ببین عیزم تو چقد بلا بلا می کنی بلا ؟ تو کجای دنیا هستی ؟ من فک می کنم تو مشکل اضافه وزن دالی ، تو قدت چقده ؟ ماهیونت چطوله ؟
صدل : ماهی یه میلیون
مولتون : اووووووه ، چی کال می کنی ؟ من یه دوس دختل داشتم ـــــــــــ [ دل اینجا تام کلوز به علت اینکه مونولوگی نداشته است جلسه لا تلک و اعلام قهل می کند ] به دلک !
آناتول فلانس : همه جا دل سکوت بود ناگهان خلی گفت !
شیل فلهاد: عزیزم ! جیگل زلیخا ! ای بچه مایه دال ، من یک دل نه صد دل عاشقتم ! ای دلیل بودن !
و سید عباسی موفق به کشف زبان لاوی شد و هم اکنون بل کلسی استادی استنفلد دل فلان ناحیه و با فلان حقوق تکیه زده و دل ایام محلّم میزبان شما عاشقان ولایت و امامت است و معلوم نشد لاوی شیل فلهاد لا والد کلده یاشیل فلهاد لاوی لا ، لا اله الا الله !
بعدها پیرمرد عاشق برای اینکه عشقش را به معشوقش ثابت کند تبدیل به مرغ شد و آنفلونزای مرغی نگرفت چون واکسنش را زده بود .
زن هفت تیرش را کشید و هفت بار شلیک کرد و هر بار بالای سیبل را نشانه رفته بود . زن متفاوت با ت ی دسته دار بود و محمد حسینی دیوانه تر از راوی .
آخر فیلم : شبیه مستطیل بود !
پدرم آنتن هاي محل شان را
گربه اي كه در پايش مي مرد
و مردي كه حول من مي چرخيد
شبيه همه هيچ
شبيه تنور قصه سازي
رقصي كه به تن مي نشست
و در پاشنه مي چرخيد
كفش هاي جهان پاره شو
من پاي گچ گرفته مي خواهم
امضا كنم
چشم چشم دو ابرو
آبرو بر شوم
دسته گل بشويمُ خل وشم
پدرم قورت داده هاي ابر، دودكش
مي رسيد تا برگشتني كه ادامه داشت
از برگشتن برگشتن
كشتن آنتن ها
و معابر آتن در پاشنه هايي كه مي رقصيد
من پاي گچ گرفته ي گربه
گردو به پا . . . هايش گريه به گلو
پدرم ، طفلي كه مي خنديد
قهقهه هايي كه شكل شاشيدن
تمام هيكلش
سايه به روي پشت بام
تـرس
وپشت پشت بام لرزيد
به كنايه
پدرم ، دمپايي چوبي ، سر ، خون ، نمك
بندر تركمن
گربه اي كه مي ناليد
مرغ ماهي خوار
من نان خشك هم از گلويم پايين نمي رود
پله ها
پايين ِ پله ها
پله هايي كه به «سردابه ي الكل» مي رود
كسي نانش را در شرابم تيليت نمي كند
عقل هاي جهان فاسد شو
من عشق را با الف مي خواهم
با به سيم اول بزنم ، پدرم را در بيارم
و يك ذرافه ، كك مك ، زن ، به من
كلافه سر در كم
سر كشي كه افتاد
كجاست اين نقاش را به صندوق پست بياندازد؟
منفرد گرامي تمام مسيرها به س
ق
و
ط ته مي گيرد
مردي در حوالي محله هاي گربه خيز
بر دار رم ميكنم
با همه هيچم ، با خليجم
با به از تا ، با حتي ام
اين اضافه بنا را كم كنيد
من اضافه جادّه مي خواهم
برگردم در دم دردم را بردارم
گاهي اوقات خواب ِ تازه
همين كنارْ بغل بردارم بزنم به چاك
پيراهن
پاره پوره
پير لابد
عينك كه بزنم نگفتني تري
چتر بر دار
گلوي مرد خشك شد
پدرم آنتن هاي محل شان را
آويزان ، پاييزان
پايين
پايين
پايين
پايين
ته
كاش شهرزاد دروغ گفته باشد.
من نمي دانم چطور تفنگ را پر مي كنند
تفنگ را پر كرد
مزرعه را نشانه گرفت
كلاغ پريد
مترسك تمرگيد
چيزي حركت نمي كرد
مزرعه بوي مرگ مي داد
بوي سكون و مانده گي
به باد شليك كرده بود!
1/7/84
بند نافم را از لاي لا ابالي هايت
با لي ليُ پياده رو
آهسته آهسته
خون مي باريدي بر كاشي هاي چرب
و نگاهت به كفش گير كرد ، صورتي ، صورتي ِ پر رنگ
من ؟ سكسكه در بي حرفي
عرقت را پاك يادت برگشته بود
از لاي كاشي هاي بهم چسبيده يال
به يال ِلال ،افتادي ُ فرار بر قرار
داشتم
به پوشش پياده رو
جنگل ، زرد ، پوسيده بر پوست ام
كشيده و نيامده بود
هواس
ــ حرف بزن حرف بزن
اواسط اش بودي
پهلوي خودت او
غرق ِ دهان و عرق
خارجي - پنجره ي آشپز خانه- بريده اي از پيراهن ، صورتي ، صورتي ِ خوني
اعتراف هم آغوشي در برف
لابد فرشته ها پنبه مي زدند
كار از كار
حالا كه گلويش تا شده
حتي شده
پاشيده به كف
آشپز
اين آشپز حرف نمي زند
آهسته آهسته
مي ميرد
ردّش
گير كرده
بند ناف
گره كور
كفشي كه لي لي
خانه ي دو را
خانه ي ترا
داخلي- آشپز خانه
هالوژن هاي بنفش
فنجان لب پريده ، سينك
كارد ميوه خوري، كاشي هاي نگفتني
پيشبند نگفتني ، دستكش هايش نگفتني
و نگاهت به كفَش گير مي كند
نگفتني،نگفتني،نگفتني...
سوختم
با دست هاي سالگي
و سانتي گراد هايي كه از 38 هم رد شده بود
و كره اي ابلق كه تيرگي اش
به طرز گره كرده بود
خدا قوّت درخت نو انار داده ي كلاس
به رسم نازك تركه بر مويرگهاي تيز
سوختم
در پس زمينه ي سفيد بخت
از اين مكرر دردناك كه لابد
خود خود عشق است
عشق است ختم سوظن
بر بكري باكره گي
كه با لفظ و لغات عربي
مي شود مصلوب وارانه ناموس شد.
بي هوا شتك زد بر دشك
و به انواع
دوستت دارم شد
و به دلخواه مشكوك
بين
زن و تن
سوختم
دست كشيدم
تا پهلو نه، پايين تر
تر و خشك با هم مي سوزد
تـــر سوختم
تـــرسو تـــرسو تـــرسو
رفتم جلو
جلوتر
جلوتر صورتم سوخت
سبيل آتشي
سالگيم را سوزاند!
هي ! آفتاب ! سو نزن
سوختم
27 دقيقه 16/6/84
شلوارم را كه بالا مي كشم ياد پدرم مي افتم
بالا نمي كشيد
با لا اله الا الله اما
يك دوش آب گرم و حوله
ديشب كه گفته بودم بده، پول علف خرس نبود!
يك بهشت زير پاي مادران است
يك بسم الله و پاهاي پدر
حمام نرفته و اين همه چرك كف دست؟
محال است!
دو ، دو، پنج، پنج، هفت و چند تاي ديگر
يك پيام كوچك
‹‹آقا نامه هايتان به روز شده ››
_ الو ، يك دوستت دارم برايم قطع كنيد
لطفن اين آگهي را با آگاهي ببّريد
مي خواهم مزه متر مربع بدهد!
يك مستطيل دو طبقه لطفن!
طبقه ي بالا ، ازين همه علف ، يك خوشه سرخ بالا مي كشم ياد پدر، دوستت دارم!
و زيرش مادرم
گوشي را گذاشتم
گذاشتم
گذاشتم صبح كه شد
شلوارم را كه بالا مي كشم
يك خوشه سرخ
اينور بوس، اونور بوس
امروزت مبارك!
23:50 84/9/3
پهلو به پهلو ......هاي من
هاي تو ، هاي اما
كـــه
له مي شود در ولوله ها
آهاي هياهوها
بي پهلو
جمله كاما جمله
لو رفت
گل...لوله
برمي خورد به من
تا ولايت تابوت
چهار ميخ
زنده زنده
ده بار ، ده ها بار ، تن ها بار
ولو شد
زير خط خاك
همه همه همهمه ها هي ها هي ها هياهوها
جُم نخوريد كاما جمله
اي دو پهلو
كه مي زدند
مي زنند مي زنند مي زنند
دو قلوهاي از پهلو
بهم چسبيده
از لام
گلوله كاما شاعر مي ميرد!
16:30 30/6/84
من يك خال دارم
كه پشت گوشم انداخته ايد
اين ضرب المثل ها را حالا كه خيلي دير شده
از كجاي آمازون بگيرم
موهايم را كه در آسياب آرد كردم
اين همه آرد
بيا اين هم الك
الكي هم كه شده
بتكان
‹‹ قبل از مصرف تكان دهيد››
يكبار سرته و بار ديگر ته سيگار
انگار بايد براي تمام اين خيالات خال
يك تخلف خفيف بگيرم و الفبا را سرته از سر بنويس
هايت!
تو يك خال داشتي ، نداشتي؟
و خاله ات من بودم
دم ِ پشت گوشت ، چت مي كردي ، مي كرديم
تو از بالا ، من سرازير
زير پاهايت هايت مي كردم
هايت گربه ي چكمه پوش
عجب گيري كرده بوديم
گره كه نبود، گريه بود!
هي بهت گفتم: هايت!
بند كفشت بازه بهانه ي سلام!
لام گاف كاف ، آفم پريد
دوس پريد
بوس پريد
به من يك جفت بال ندهيد
يك برج 28 طبقه
طبق همين ماجرا
و يك بالكن خالي
حالا به خيالتان يك‹‹تو›› اضافه كنيد
كه توي گوشش شش خال باشد
يكي براي تو، يكي براي تو،يكي براي تو
يكي براي تو،يكي براي تو،يكي براي تو
اين جا جاي حساسي است
تو تك خال دل
من هم آمدم
يك قدم به قدّم اضافه كن
كمي تپل تر، يك بلوز بي دكمه، بي آستين ، جين
حالا كه اين همه را پشت گوشت انداختي
يك لكّه برهم روش
روش من پسر باشم
پسر خودم
خودم؟
خودمو سقط مي كنم
مي اندازم
اين چرخه تاپشت گوش ادامه دارد
هايت!
اينقدر توي گوشم سيگار نكش!
هر وقت فوت مي كني
سرم سوت مي كشد
بازي از همين حالا شد
دال بده!
يك يك سيــاه
دو دو سيــاه
شش شــش سيــاه
ضربدر شيشه هاي شش در شش سيـاه
در يك ، خانه اي ايستاده بود
استوار بر آخرين ستون
جنازه اي عمودي
بنابر مثلث هاي قائم الزاويه
و بخاطر ضلع ضلع ضلع
از سه ي عمودي رگ كنيد به انگور هاي نارس رازي
به دو رفت
دور خودش
من
كه نيمش سياه بود
بيشتر از غم
به اندازه ي تنها يك نقطه
5 را عمودي نوشتم عين اش شد
5 را عاميانه نوشتم
5 را سرسري نوشتم
يكي كم كردم
شكوفه داد
عاميانه باز شد
وقتي افقي مي شود
وقتي سه مي شود
آه والدين بدجوري مي گيرد
سه سه سيــاه
خانه ي بعدي هم سياه مي شود
همهمه همهمه همهمه همه همهمه
خانه كه پــر نداره
پرنده داره
با 45 درجه فارنهايت گردش به راست
مستقيم تا چپ
چپه
تقارن قائده ها
خانه ي سياه
خانه هاي سياه
يك يك سياه
دو دو سياه
همرنگ آخرين افقي
همرنگ آخرين افق
20:43 24/6/84
اگر اجازه بدهید من بروم
کجا بروم؟
قبرستان
سر قبر خودم
لانه ام
ناله کنم مثل گرگ
ساکن گرگان
محله ی ...
ــ نمی خواد حلّه
حل شد
با توام هی نعش
من مرد هستم
پس اگر زن بودم
می شدم لابد نعشه
اگر اجازه بدهید
همینجا جنسیتم را عوض کنم
گفتم که از شما گرفتم
از پدرم یا مادرم یا خدا
یا « از یکی دیگه »
نمی دانم
یک بنده ی خدا
مشمول بند یک
نچ
شما بخوانید بله
چه فرقی می کند؟
به کجا بر می خورد؟
نون همان لام است
به چ چه مربوط؟
بچه افتاد
مثل دوزاری من
زاری کنم؟ نکنم؟
شیر یا خط ؟
پسرا شیرن مث شمشیرن
دخترا تا آخر خط بعد
بعد ... بعد ... بعد
رفت
درست همین جا
جا به جا رفت
یادم به جای یادش
به خیر
به نچ !
کاهومو می زنیم تو سکنجبین بیا و ببین
مزه میده
مزه یکاهو سکنجبین
بعدش یک برگ دیگه
بعدش یک برگ شبیه همون
شبیه ِ تفاوتشون
و بعد همینطور می جوم
جویدن
می دونی؟ دندون و اینا
بعد احتمالن کاهو تموم میشه
بعدش من می خوابم
من خوابم
اما هنوز کاهو داریم
از آشپزخونه داد می زنی
با آب لیمو یا سرکه ؟
البته سرکه سرکه
هم می زنی
به هم می خوریم
با هم می خوریم
تموم میشه !
پسرم ازم پرسيد: خورشيد كه غروب مي كنه شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
گفت: زمين شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
گفت: و سيب هم ..
گفتم: يه نارنج
گفت تو چي؟
گفتم: يه نارنج
گفت: چه تلخ!
ترشم كرد. نگاه كردم ، ديدم پسرم را تا ته خورده ام!
بنويسيد
بر باد رفت
1/7/84
قرار بود همين اول ِ كار زِ بزنيم. اسمش را گذاشته بوديم تز ِ قرمز. ما( مفعول و قاتل) دو دسته مي شديم. كار امروز را به فردا مي انداختيم و فردا جمعه بود.فاعل ِ گمشده بايد مي مُرد.همه كلاه هايتان را برداريد. از بين شماها، مي فهميد؟ فقط چند دقيقه فرصت داريد.زودتر ز ِ بزنيد.هنوز اين متن كشته نداده است. شما در دقيقه ي چندم هستيد و چند دقيقه ايست كه به متن در هم تنيده اي تن داده ايد. فاعل ِ كبود ز ِ زد قرمز! ، عنكبوت. و من چند كيلو گرم متر تند تر مي روم. يك گچ برداريد كه رنگش شده باشد گچ ، قرمز! اين كيلو ها را گرم گرم متر كنيد، براي اين كار به چند دقيقه اي احتياج داريدو يك فاعل، حالا تصور كنيد مي خواهيد اين كار را تند تر انجام بدهيد. شما ( مفعول وقاتل) دو دسته مي شويد و همين اول ِ كار ز ِ مي زنيد. امروز جمعه است. اين يك جمله ي خبري است. شما تا همين چند دقيقه ي پيش اشتباه مي كرديد. مقتولي در كار نيست و شما كار امروز را به فردا انداخته ايد . اين روزهاي دم ِ دستي را هِي اين دست اون دست مي كنيد. به هم دست مي دهيد و قرار مي گذاريد در همين چند دقيقه ز ِ بزنيد. اسمش را مي گذاريد تز ِ قرمز!
فاعل ميل داشت به بي نهايت متر كند كه چند گرم خون او را به مقتول شبيه كرد.
قاتل: از اول هم اولي در كار نبود، كلاه هايتان را بگذاريد.
پاورقي: چراغ قرمز اينجاست!
برو
برو بگند
برو به گند
برو به گندم
برو به گندمگون
برو به گندمگون بگو
برو به گندمگون بگو برو
برو به گندمگون بگو برو بگند
برو به گندمگون بگو برو به گند
برو به گندمگون بگو برو به گندم
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو بگند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندم
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو بگند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندم
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو بگند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گند
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندم
برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون بگو برو به گندمگون
|
|